خرید بک لینک

ما نباید بمیریم، رویاها بی مادر می شوند...

میخواستم یلدا داشته باشیم بدون غم و اندوهی...

می‌خواستم یلدا داشته‌باشم،

انار دانه کنم بریزم توی کاسه‌ی سفالی و

میخواستم یلدا داشته باشیم بدون غم و اندوهی...

چای دم کنم توی قوری مسی و

پسته و آجیل بریزم تو‌ی پیاله‌های بلور،

که یادم افتاد تو دیگه نیستی...

می‌خواستم غروب آخرین روز پاییز،

پایان کار غصه‌هامان باشد و یلدا، یک دقیقه خوشبختیِ بیشتر.

می‌خواستم هندوانه قاچ کنم و از سرخی و شیرینی و جسارتش دلم آب شود، که تو زرد از آب در آمد و

می‌خواستم پسته‌های درشت و خندان بچینم روی سفره، که دیدم لب‌ها بسته بود و قامت‌ها کوچک.

می‌خواستم شمع روشن کنم تا سفره‌ام، اتاقم، خانه‌ام همیشه روشن باشد که دیدم تاریکی زورش بیشتر می‌چربید و

می‌خواستم به تمام مردم کوچه و خیابان شیرینی تعارف کنم تا کامشان شیرین شود که دیدم آدم‌ها بسیار بودند و شیرینی‌های من محدود...

می‌خواستم حافظ بردارم، چشم‌هام را ببندم و به شاخه‌نبات قسمش بدهم و بازش که کردم بخوانم:

«یوسف گمگشته باز آید به کنعان، غم مخور، کلبه‌ی احزان شود روزی گلستان، غم مخور» چشم باز کنم و خبر خوبی برسد.

چشم باز کنم و همه چیز درست شده‌باشد.

می‌خواستم یلدا داشته‌باشم، شاد و کنار عزیزانم و بدون هیچ اندوهی...

برچسب: نویسنده: ترانه قنبری تاريخ: جمعه 13 شهريور 1405 ساعت: 16:50

صفحه بندی